یکی از خاطرات رایج و سئوالبرانگیز دوران تحصیل، معنی کردن اشعاری است که از بزرگان شعر و زبان فارسی در کتابهای درسی آمده بود. چه اشعار مقطع ابتدایی و چه کتابهای ادبیات مقاطع بالاتر. بخشی از امتحانات پایان دوره هم معمولاً به معنی کردن روان [روان!] این اشعار اختصاص داشت. در میان اکثریت مردم هنوز این روال شرح و معنی، شیوهای معمول [یا تنها راه برخورد با شعر] شمرده میشود. یعنی به محض مواجهه با بیتی و شعری فوراً از معنای آن و منظور قطعی شاعر سئوال میکنند. منظور از معنی شعر هم شرح آن است به زبان یقینی و عمومی. در واقع اکثریت مردم نمیتوانند زبان شعر را مستقیماً درک کنند و نیاز به تبدیل آن به زبانی دارند که معمولاً در مکالمات روزمره مشغول آن هستند یا باوری به استقلال و ویژگیهای زبانها ندارند. البته این نوع ترجمه، موضوعی جدا از معنی کردن بعضی لغات قدیمی و غامض یا برخی گرهگشاییهای و اشارات محتوایی است. در واقع این ترجمهها به ترتیبی سعی میکنند جنس زبان را از شعر به نثر و محاوره تبدیل کنند. اغلب در روند این تبدیل، روح خیالانگیز و مبهم و کنایهآمیز شعر و مقادیر قابل توجهی از موسیقی و ظرفیتهای کلامی که در درک شعر نقش و سهمی اساسی دارند، از بین میرود. بهویژه التذاذ شاعرانه بیعوض و نادیده میماند. مردم عادی «عدم قطعیت» در معنای شعر را معادل بیمعنایی و نامفهومی آن میدانند و با ضمیمه معناپذیری سعی بر معنی بخشیدن به شعر دارند. چه بسا این معنای برساخته، شنونده را دچار توهم فهم ، اغنا کرده و فرصت درک عمیق و واقعی شعر را از بین میبرد. باید گفت شاید زبان شعر از همان واژههای معمول و تقریباً همان قاعده و دستورزبان استفاده میکند، ولی به طور کلی با آن تفاوت دارد. اگر این ترجمههای مرسوم میتوانستند معادل شعر باشند، هرگز این حجم از ادبیات شعری به وجود نمیآمد. هر چه از نظم به سمت شکل متعالی شعر نزدیکتر میشویم، این تعابیر و تفاوتها حقیقیتر میشوند. جایگزینی معنی به اصطلاح روان شعر، به همان مضحکی است که قطعهای موسیقی بیکلام فاخر با کلمات و زبان عامیانه ترجمه شود. طنز سخیفی که گاهی با بیمعنا بودن ترکیب نامربوط موسیقی و ترانه میتوان در بعضی قطعات «با کلام» موسیقی دید. بعضی منتقدین و مفسرین ادبی هم خواسته و ناخواسته به این نابسامانی دامن زدهاند. این مفسرین اثر را از شعر بودن خود جدا و تهی کرده و معنایی در خور خواست شنونده بازتولید میکنند. خصوصاً زمانی که تلاش دارند اثری را با تفکیک و تقطیع روشن کنند. چنانچه مزه و لذت خوراکی با مواد و اجزای تشکیل دهنده آن بیان شود. همین کوشش بیسرانجام را میتوان در برخورد با آثار هنری ـ نقاشی، مجسمه، عکس و… ـ هم مشاهده کرد. شاید یکی از آزاردهندهترین سئوالاتی که در نمایشگاههای هنری به وفور میتوان شنید این پرسشهای تکراری است؛ «این اثر یعنی چه؟» «هنرمند چه میخواهد بگوید؟» و انتظار پاسخی صریح و قطعی داشتن از این سئوالات مرسوم. انتظار تبدیل بیهوده زبان تصویر به زبان عادی گفتار که به کار گفتگوهای معمولی میآید. تقلیل زبان هنر به زبان محاوره که بیشک روح هنر را قربانی این سادهسازی خواهد کرد. این امر در «هنرمعاصر» نسبت به اشکال سنتی هنر از پیچیدگیهای بیشتری برخوردار است و معمولاً با معادلسازیهای کلامی، کاملاً ضایع میشود. همانطور که هیچ معادل کلامی برای «سمفونی شمار پنج بتهوون» وجود ندارد. هیچ معادل کلامی نمیتواند جای «لبخند ژوکوند» را بگیرد یا آن را برای دیدن ترجمه قابل فهم و لذت کند. آنجا که شعر و اثر هنری به حد اعلا و زبان ویژه خود میرسد، باید زبان اثر را شنید و درک کرد. چرا که هیچ کلام و زبان دیگری قادر به شرح و معادلسازی آن نیست.
عکس: میترا بهمنی